تبليغاتX
آغاز ترین پایان

آغاز ترین پایان

ای قوم در این عزا بگریید بر کشته ی کربلا بگریید

غوغای خلقت

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود

خاک تا هفت آسمان بغض تغزل کرده بود

سیزده روز آسمان در خاک مست افتاده بود

چهارده شب این شراب کهنه غلغل کرده بود

حتم دارم در شب میلادت ای غوغاترین

حضرت حق نیز در کارش تامل کرده بود

هر فرشته تابیایی  ای معمایی ترین

بال های خویش را دست توسل کرده بود

*

مرحبا نوحی که در طوفان ظلمت بی دریغ

ذوالفقارش را به سمت آسمان پل کرده بود

          علیرضا قزوه

علی در آینه ی جمال و جلال / ۱۲۳

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:46  توسط آغاز   | 

دست های دعا

کلاف غصه های ما

دوباره باز می شود

دوباره دست های ما

پر از نماز می شود

 

دوباره پیش چشم ما

زمین به رنگ آبی است

دوباره سقف آسمان

بلند و آفتابی است

 

دوباره جانماز ما

پر از سپیده می شود

صدای روشن کسی

از آن شنیده می شود

 

کسی که شعر آب را

به خاک یاد داده است

به احترام او درخت

همیشه ایستاده است .

از کتاب کلاغ سه شنبه

سروده مهدی مرادی

انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:2  توسط آغاز   | 

من آن سيبم كه ...

دكتر علي شريعتي:
اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:50  توسط آغاز   | 

درس و درس و درس

سلام

می دونید که کم کم داریم به فصل امتحانات نزدیک تر می شویم و امسال هم امتحان ها را زودتر شروع می کنند .

پس با شرمندگی باید ۲ ماه از وبلاگ نویسی مرخصی بگیرم

خداحافظ تا بعد از امتحانات خرداد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 16:49  توسط آغاز   | 

شاید بهار

سلام

عيد آمد و سرشار شدم از عطر گل هايي كه سفره ي خاك را پر كرده اند و لبريز شدم از صفاي درختاني كه تا پنجره ي اتاقم قد كشيده اند . نسيم روي جوي كوچك كوچه موج مي اندازد و جويبار با دست مهربان نسيم مي رقصد . باد ترانه مي خواند و پنجره از شوق ،  بال هاي چوبي اش را مي گشايد و در آبي آسمان پرواز مي كند . قاصدك ها در آسمان رها . ابر هاي سفيد اميد آسمان دلم را پر كرده است كه امسال سالي ست ديگر . سالي كه ...

نمي دانم . اما مي دانم امسال سال ديگري ست . اگر بخواهيم و اگر باور داشته باشيم .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 18:9  توسط آغاز   | 

وحي جاري

تا ابد هستي و حيران تو هستند همه

خيره در جان درخشان تو هستند همه

پاره اي از دل ربّاني تو خورشيد است

اختران پرتو چشمان تو هستند همه

هر نسيمي كه گذشت از تو مسيحايي گشت

زنده از زندگي جان تو هستند همه

وحي جاري شده از رگْ رگِ هستي ، هستي

عارفان قاري قرآن تو هستند همه

مي وزد نام تو و عقل به خون  مي غلتد

تيغ توحيدي و قربان تو هستند همه

در تو هر كس كه سفر كرد خطر كرد ، خطر

كاشفان تو شهيدان تو هستند همه

هيچ كس نيمه ي پنهان تو را درك نكرد

گيج آفاق نمايان تو هستند همه

قربان وليئي




اللهم صل علي محمد و آل محمد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:0  توسط آغاز   | 

نظرخواهي دوستانه

دوستان خوب سلام

با توجه به پشت سر گذاشتن محرم و صفر ( البته هميشه اين وقايع جاويدند ) خواستم تا موضوع جديدتري براي وبلاگ انتخاب كنم

اميدوارم با نظرهاي سازنده ي خودتان مرا در اين امر ياري كنيد .

چشم به راه نظرهاي شما هستم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 19:8  توسط آغاز   | 

اربعین

اربعين آمد و باز لباس هاي سياه بر تن ما معناي تازه اي يافت

اربعين تمام سينه ها را طبل يا حسين ( ع ) كرد

و من با سياهي پرهايم ميان شما كبوتران كه حرير نوراني بال هايتان آغوش آسمان را پر مي كند ، بال بال زدم تا شايد از نور وجودتان سرشار شوم و از خود تهي گردم .

اربعين آمد و باز من و سرگرداني هايم و تجديد پيمان هايم ...

سلام بر تو كه سياه پوش عشقي

سلام بر حرير نوراني بال هايت و پرواز رهايت .

دوست زائرم !

حتما در نظرسنجي وبلاگ شركت كن و ما را در احساس خود شريك كن .

كبوتر سفيد !

من با حضور تو نوراني ام

                                  بال هاي سبز پرواز را از من نگير

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:43  توسط آغاز   | 

زمزمه ی یاسین

آسمان در شرف صاعقه اي خونين بود

نفس باد ،  پر از زمزمه ي ياسين بود

چه بلايي به سر آينه ها مي آمد !

كه چهل روز و چهل شب دلشان پر چين بود

غم اين طايفه را ، هيچ كسي درك نكرد

غم اين طايفه ، بر دوش فلك سنگين بود

تن خورشيد به پابوس محرم مي رفت

روز ، هر چند به پايان خودش بدبين بود

آب ، زير عُلَم مشك ، ترك بر مي داشت

همه ي فلسفه‌ي عشق و وفا در اين بود

ناي ني تلخ ترين مرثيه را مي نوشيد

گرچه در كام « حسين بن علي » شيرين بود

هادي وحيدي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:42  توسط آغاز   | 

چله نشین

چهل شبانه گذر كرد بر زمين بي تو

چهل شبانه ي بي عشق ، بي يقين ، بي تو

پس لز تو پيرهن سوگوار تا به ابد

چه بغض ها كه ندارد در آستين بي تو

صبور ماندم و غمگين ، ولي خدا داند

شده ست روز و شبم حسرت آفرين ، بي تو

مرا كه چله نشين خرابه ها شده ام

مرا كه با غمِ هر ثانيه عجين ، بي تو

كسي نبرد به مهماني دعا و درود

كه عشق بي كس و كار است اين چنين ، بي تو

به سر سلامتي من ، چه تلخ آمده اند

ستاره هاي پريشان هر پسين ، بي تو

چهل شب است كه خواب غروب مي بينند

پرندگان غزلمرده ي زمين بي تو

سودابه مهيجي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:27  توسط آغاز   |